• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • م ا ه ی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • نگفته
  • خدایا
  • سکوت
  • شام
  • آرامش
  • خانه
  • هوا
  • ییهو
  • سلام
  • شستشو
  • شرکت
  • جالب
  • خواب
  • امشب
  • شنبه صبح
  • حرف
  • لوبیا پلو
  • امشب
  • همهمه
  • خونه
  • برچسب
  • عصبی
  • مهمون
  • :)
  • شهر کتاب
  • شهر کتاب
  • خسته
  • دلگیر
  • لواشک
  • جمعه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • دی ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
دوستان من
  • Alixreza - Daily Perception
  • rexio
  • آبجی کوچیکه
  • احادیث یک پریـــــــسا
  • آشپزی
  • اعترافات یک پناهنده
  • بانو گیــــلیــش
  • بهزخ
  • دخترک حواس پرت
  • شبپرک
  • من و همسر عزیزم و زندگی
  • همزاد
  • عروس خانم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



.::دیرگاهی است که من تنهایم::.
نگفته
نویسنده: م ا ه ی - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢

یه بچه کوچیک که 6 سال ازت کوچیک تره نگرانت میشه 

اما یه آدم 30 ساله که 4 ساله باهات توی یه اتاقه و همکارته شعور هیچی نداره

آخه خدایا من چی بگم؟؟؟؟؟

نظرات ()



خدایا
نویسنده: م ا ه ی - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱

خدایا چمه

همش اشکم دم مشکمم شده

الان هم دارم گریه میکنم

الکی الکی

عصری با بغض اومدم از شرکت بیرون

نظرات ()



سکوت
نویسنده: م ا ه ی - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱

میدونین از روزی که با اون آدم دعوام شده خیلی عصبی ام

خیلی زیاد

بغض بدی هم توی گلومه

خیلی بده

سر دردهای بدی هم دارم که هر کاری میکنم خوب نمیشه

خیلی تلاش کردم که خوب شم اما قرص افاقه نمیکنه

دارم فک میکنم توی این چند سالی که ما هم اتاقی هستیم چی کار کردم

یا چی شده بین ما و چجوری بود و گذشت

شاید شماها بگین بابا گور پدرش

انقدر هم مهم نیست که تو داری خودتو میکشی و واسش مطلب مینویسی

مهمه

چرا؟

چونکه توی اتاق من هستش

برام مهم نیست که حرف نمیزنیم یا بهش ر *ی * د *م

مهمه که من جدن آدم کرمو یا مارمولکی نیستم که بگم عیبی نداره بهش ر ی د م و اوکی هستش و ولش کن

میدونی اون قیافه حق به جانب و اون موش مردگی و زنگ زدن و گزارش به مدیر جدن برای من زور داره

جدن توی عمرم این کار و نکردم و نمیکنم

چون به یه چیزی معتقدم که از هردستی بدی از همون دست میگیری

اگه من کسی و اذیت کنم یه روزی یه جایی هم کسی منو اذیت میکنه

از آدمها همیشه دلخور نیستم

و نمیگم خودشونو جای من بذارن چون شاید شعورشون در این حد نیست

اما کسایی که این همه ادعای معرفت  و دوستی و هر چیزیو دارن چرا یه درصد فکر نمیکنه که آقا شاید این آدمه اونجوری نباشه که فک میکنه توی ذهن پوکش یا مغز پوکش

نمیگم خودخواهن یا هرچی

من میگم که چرا آدمها انقدر خودشونو محق میدونن

میدونی هر چی بیشتر میگذره از دنیای بی خاصیت دخترا بدم میادش

اون از دوس دختر برادرم و اینم از این همه قصه ای که در مورد دخترای دور و برم گفتم و نگفتم و توی دلم هستش

یا مغز من نمیکشه یا جدن من با اونا جدن یه فرقی دارم که شاید خوب باشه و شاید هم نباشه!

اصن دنیای من اینجوری نیست!

من یه جور دیگه نیگا میکنم

میدونین من تازگیا یه همکار جدید دارم

که یه دختر متولد 1367 هستش

باورم نمیشه که با اینکه انقدر سنش کمه انقدر فرق داره

شاید به خاطر نوع تربیتش باشه یا هرچی

اما من دو سه تا حرکت ازش دیدم که فهمیدم هستن گاهی اوقات کسایی که فرق دارن و خیلی خیلی کمن

یه نمونه اش این بود که من مهمون داشتم و جدن نگران بودم چون خونم و گند برداشته بود و کارگر هم نیومد و غصه داشتم

بدون هیچ چشمداشتی اومدو توی تمام کارای خونه بهم کمک کرد

منم کمکش و بی جواب نذاشتم و یه چیز کوچولو بهش کادو دادم

میدونم به اون اندازه ای نیستش که محبت اونو جبران کنه اما حداقل پیش خودم نذاشتم

و میتونم بگم حداقل کاری که میخوام و انجام میده که ییهو من ناراحت نشم یا هرچی

هر دلیلی داره برای من عجیبه

دوس دختر داداشم هم سعی داشت اینجوری باشه اما نبود

و نیست

مثلن من اثاث کشی داشتم و به این همکار گهم گفتم ماشین داری میشه بیای و چند تا وسیله کوچیک و جا به جا کنیم

فک میکنین چی گفت: من خاطره خوبی از اثاث کشی برای دوستام ندارم! ببین من نخواستم اثاث کشی کنه و فقط در حد یه جابه جایی بودش

اما این بچه اومد  خونه ی من عین چی کار کرد و بدون هیچ چشمداشتی رفت

بهش گفتم به کسی چیزی نگو و هنوز چیزی نشنیدم

و نگرانی هاش برام جالبه

دیشب حس کردم انگار خواهر کوچیک نداشته ی منه

نمیدونم و عجیب تر اینه که دوس دارم بهش بگم که بیاد پیشم و باشه و حس بدی بهم نمیده حتی شوخیاش که من بی جنبه ام و ممکنه بم بر بخوره!

ولی با همه ی این اوصاف دوس دارم 2-3 روز خونه بمونم

آرامش داشته باشم و به هیچی فک نکنم

ولی بازم میگم آخرش که چی؟ باز میای شرکت!

میدونی ما محل شرکتمون داره عوض میشه! داریم میریم شهرک

اونجا قراره من  و این خانم توی یه اتاق نباشیم

دپارتمان من عوض میشه و شغلم همونه اما چارت سازمانی ما عوض میشه

اولاش خیلی دلخور شدم

خیلی غصه دار شدم

امـــــا الان نه!

جدن نه! چون ازینکه باید بازم رفتارهای یه آدم بی خاصیت و تحمل کنم خسته شدم و بهتره تو آرامش خودم باشم

به امید اینم که به آرامش میرسم به زودی

اما بغضم باز نمیشه و تیرهایی که سرم میکشه داره منو ناراحت میکنه و نگران

من توی این سالها جدن عوض شدم

یعنی به گذشته نگاه میکنم میبنم و حسش میکنم

و خوشحالم و خدارو شکر اینو هیچ کس نمیفهمه و فک کنم همیکنه خودم میدونم کافیه

و این خوبه که من برای خودم و تغییراتم خوشحالم! و این حرفهایی که آدمها میزنن و به فلان جام هم نمیگیرم با اینکه سعی میکنم که کسی نرنجه و به همه محیت کنم اونم به جا اما حد خودمو میدونم و دوری دوستی هستم!

من اگه حرف بزنم ، حرف میاد و میاد و مغز من پر میشه و خالی میشه

اما کافیه برای الان...

جدن کافیه...

خسته شدم

نظرات ()



شام
نویسنده: م ا ه ی - جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٩

ساده ترین شکل ممکن غذا ماکارونیه

میپزیم!!!!!

نظرات ()



آرامش
نویسنده: م ا ه ی - جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٩

کلردیازپایوکساید خوردم که مخم آروم شه

1 ساعت هم چرت زدم!

رفتم تو خیابون برای خودم سریال خریدم

پاستیل و پفک

برگشتم خونه

نظرات ()



خانه
نویسنده: م ا ه ی - جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٩

صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم

برادرم میخواست بیاد

با فحش و فضیحت بیدار شدم

اومد مجبورش کردم پرده اتاق خواب و باز کنه

توری بزنه

و پرده داره بعداز 8 ماه شسته میشه

حوصله ی هیچ کاریو ندارم

روی مبل ولو هستم

فقط یه لطفی به خودم کردم

کتونی هامو شستم توی حموم انداختم تو خشک کن گذاشتم خشک شه برای صبح

باید درس بخونم

امکان نداره خونه رو تمیز کنم

و میخوام یه کمی هم ورزش کنم

نظرات ()



هوا
نویسنده: م ا ه ی - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧

هوا آلوده است

تا شرکت  چشمام میسوخت

تو ونک رفتم داروخونه ماسک خریدم

نظرات ()



ییهو
نویسنده: م ا ه ی - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦

ییهو انرژیم از بین رفتش!

نظرات ()



سلام
نویسنده: م ا ه ی - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦

اومدم تو اتاق

گفتم سلام

اونم فقط گفت سلام

آهنگم و روشن کردم

با صدای معمولی

آهنگهای خارجی که زیاد حرص نخوره و دارم کار میکنم

الان اصلن احساس بدی ندارم

فقط هنوز سردرد دارم

نظرات ()



شستشو
نویسنده: م ا ه ی - دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥

من امروز بعد از مدتها یه اخلاق بدم و دوباره از خودم دیدم

من آدمی هستم که زود جوش میارم

خیلی زود

اما خیلی تلاش کردم

کار کردم که اینجوری نباشم یا کمتر باشم

من با هم اتاقیم مشکل دارم

خیلی زیاد

چون استاد زیر آب زنی و حرف مفته و یکی از دلایلیه که الان من توی شرکت یه کمی مشکل دارم

و عادت داره سرشو توی هر چیزی بکنه حتی زندگی شخصی من

ولی چون نمیخواستم که تنش ایجاد شه و باز بخواد بره بگه که من اینجوریم اونجوریم آرم تر بودم یا ساکت بودم

اما تازگیا داره کارایی میکنه یا کارایی کرد که آمپر من دوباره چسبید( با پوزش از خودم)

من 2-3 تا از لحن و بیانهای ایشون میگم که بدونید

مثلن میره ماموریت

به مدت 1 هفته

و کاراش و باید همه رو من پیگیری کنم

از سفر اومد

کارا رو بهش گفتم و گزارش و پیگیریها رو

فک میکنین چی گفت: دستت درد نکنه اما کار خاصی نکردی

و من این شکلیتعجب

دوباره رفت سفر با همون شرایط

اومد و گفت اینم سوغاتیات -پیش خودم گفتم اگه چیزی نیارم کلی هوار میزنی

خوب نیار عزیزم!زوری که نیست

من تو فکر عینک خریدن

و حرف ایشون در مورد پرسیدن مارک و هر چی: ببین تو که وضعت خوب نیست یه عینک ارزون بخر!من اگه نداشته باشم نمیرم بخرم و میدونم اندازه جیبم باید بخرم

و پریروز 

رفت دوبی برای جلسه

اول خواستم که چیزی بخره و برگشت گفت ببین من نمیخوام به تنخواه دست بزنم

میشه نخرم

منم گفتن بابا به درهم بهت برمیگردونم

ولی ایشون 300 درهم از روی تنخواه خرج کردش و من 28 درهم باید میدادم که به درهم پس دادم

واون چیزی که خواستم چون ایران نیست و اگه باشه که نیست خیلی گرونه اما اونجا جدن ارزونه رو خرید

اومد پولشو دادم اونم به درهم

و تموم شد

بعد 1 ساعت میگه: ببین این دوستت حالا ارزششو داره که خرج میکنی براش

پولشو بهت میده؟

خوب ارزون تر بخر

منم این شکلیتعجب

چیزی نگفتم

امروز من رفتم تو پروفایل داداشم تو فیس بوک و دوس دخترش هم زیاد زر زده بود

به شوخی گفتم شر درست کنم

با یه پروفایل غریبه برم و اذیت کنم

حالا من که این کارو نکردم!!!

هی گفت نکن فلانه 

نکن بهمانه

بعد من دیگه شاکی شدم

دهنمو باز کردم

که بتوچه

چرا انقد توی زندگی من دخالت میکنی!!!!!!!!!!!!!!!

بتوچه من برای دوستم چقدر خرج میکنم!!!!!!!!!!!!!!

مگه میدونی که ما چه بده بستونی داریم؟؟؟

مگه همه چی مالیه؟؟

مگه گرو کشیه؟؟؟؟

چی کار داری من با برادرم چی کار دارم!

یا میخوایم چه گوهی بخوریم!!

بعد میگه دیگه با من حرف نزن

گفتم نچایی 

من باید اینو بگم نه تو از بس تو فضولی و بدبخت

بابا جان زندگی منه

دوس دارم برینم توش!

تو میتونی یا لال بمیری یا اینکه جوری بگی تازه اگه من اجازه بدم مودبانه جوری که زشت نباشه!!!

آقا من سئوال دارم

مگه ما انقدر محق هستیم که همش توی کارای هم دخالت کنیم که بعدش هم اینجوری عکس العمل ببینیم!

من به شخصه صد سال سیاه از کسی نمیپرسم تا کسی نگه و تعریف نکنه!

آقا جان اینا زندگی شخصی ماست

مگه من میگم که چرا برا فلان پسره 30 تومن خرید میکنی واسه این 300 

بعد هم مگه پولش مهمه

مهم اینه من یاد دوستم بودم که براش فلان چیز و بگیرم خوشحال شه

بعد هم حالا پولش و دادن و ندادنش به کسی جز من و اون ربط داره!

شستمش!

بعد از چندین ماه!!!!

الان من مقصرم؟؟؟من زود جوش آوردم!؟؟!؟

بابا منم آدمم مث همه!!!وقتی من راجع به موضوعی نمیگم شاید دلیل دارم×شاید محرم نیستین!چرا سعی میکنین به زور محرم شین!!!!

از شدت عصبانیت توی شرکت حس کردم سرم داره از وسط دو نیمه میشه!

آخه این حقه؟

نظرات ()



شرکت
نویسنده: م ا ه ی - دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥

شرکت در هم برهمه

دارن یه عالمه نیروی جدید میگیرن و 3-4 نفر و بیرون میکنن

خدایا توبه

نظرات ()



جالب
نویسنده: م ا ه ی - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤

جالبه با اینکه صبح خواب موندم

دیشب کم خوابیدم

اما خوابم نمیادش!

عصری هم باید زودی برم خونه

میرم بوستان و بعدش هم خونه

شام هم دارم

باید ورزش کنم

یه کمی درس بخونم

و کتاب جدیدی که خریده شده برامو تموم کنم

نظرات ()



خواب
نویسنده: م ا ه ی - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤

صبح خواب موندم

خدایا

ساعت یه ربع به 8 گفتم 10 دقیقه دیگه بیدار میشم

بیدارم شدم دیدم 8:26 شده

با عجله  آژانس گرفتم و خدا رحم کرد که تندی رسیدم

خدایا ازت ممنونم!

نظرات ()



امشب
نویسنده: م ا ه ی - شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳

روز عجیبی بود امروز

منتظر مهمونم هستم

توراهه

قیمه بادمجون داریم با سالاد و نوشابه

کیک داریم با چای 

استارتر نداریم

:دی

ما بریم

نظرات ()



شنبه صبح
نویسنده: م ا ه ی - شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳

شنبه صبح با اخراج دو تا از مدیرها شروع شد!

چه صبح دل انگیزی!

نظرات ()



حرف
نویسنده: م ا ه ی - جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢

دلم برای پست های طولانی و درد دلای دراز و طویل تنگ شده....

نظرات ()



لوبیا پلو
نویسنده: م ا ه ی - جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢

مهمونم نمیتونه بیادش

همه ی لوبیا پلو مال من شدش

تا نیم ساعت دیگه دخلش و میارم

برای فردا ناهارم هم میبرم

اما دوس داشتم با مهمونم تقسیمش میکردم تا خودم

ناراحت شدم

اما گفت فردا شب میادش حتمن

نظرات ()



امشب
نویسنده: م ا ه ی - جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢

شام لوبیا پلو داریم

مهمونمون هنوز اوکی نداده

اگه اومد که عالی

اگه نه هم باید تا فردا صبرکنیم

شاید بیاد

اما شنبه تا امروز بیشتر اوکی هستش برای ایشون

نظرات ()



همهمه
نویسنده: م ا ه ی - جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢

تروخدا همهمه نکنین

من خوبم

چرا انقدر نگران من هستین

من فقط وقت نکردم آپ کنم

بخدا شرمنده شدم!!!!

نظرات ()



خونه
نویسنده: م ا ه ی - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠

زودی اومدم خونه

یه عالمه ورزش کردم

دارم شام میپزم

بعدش هم درس میخونم

خدایا ممنونم برای دیشب و همه چیزهای خوبی که برای من داری

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »